ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثمین و اولین روز ماه ربیع الاول

سلام به قند عسلهای شیرین خودم. حدود 4 ماهی میشه که تو فکر این بودم  روزی که قراره ثمین کوچولو رو از خوردن شیره ی وجودم ،منع کنم ،اون چطور با این قضیه کنار میاد و عکس العملش چی میتونه باشه.وقتی که موعد از شیر گرفتن ثنا بود خیلی راحت نسبت به این قضیه برخورد کردم و ثنا جونم هم راحت پذیرفت.ولی نمیدونم چرا با اینکه ثمین تجربه ی دومم هست اینقدر استرس دارم!شاید چون ازلحاظ اخلاق و رفتار یه کم با ثنا متفاوت تره! مادرشوهرم بهم قول داده بود که امروز میاد و ثمین رو میبره پیش خودش که از من دور باشه.هر چی از ظهر منتظرشون موندم ،دیدم خبری نیست.از طرفی هم دوست داشتم که در اولین روز این ماه مبارک،این کار رو انجام بدم.توکل بر خدا کردم و آیه های 233 س...
24 دی 1391

این چیه؟!!!!

تاریخ 17 آذر 91...چند روزه که ثمین گلی شروع کرده به پرسیدن.با یه ناز و عشوه ای هم میپرسه که دلمون میخاد درسته قورتش بدیم.کتاب رو باز میکنه و یکی یکی عکسهاشو اشاره میکنه و میپرسه:"این چیهههههه؟" دختر بلا حالا دیگه متوجه شده که ما چقدر خوشمون اومده،به چیزهائی هم که بلده اشاره میکنه و میپرسه.دو روز پیش از خواب عصر بیدار شد و اومد تو اتاق و یه نگاهی بهم انداخت و به ساعت اشاره کرد و گفت :اون چیههه؟"گفتم ساعته.بعد به قاب عکس عروسیمون اشاره میکنه و میگه:این چیه؟"گفتم عکس من و بابا.بعد خندید و گفت:"مامان دوبی یا (پفیلا) تو دستشه " دیدم منظورش دسته گله.چون گلهاش ریزه و سفید و زرده از دور شکل پفیلاست.خب بچه حق داره!بعد بغلش کردم و از نزدیک نشونش داد...
22 آذر 1391

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما(30 آبان 91)

سلام گلهای زیبای زندگی مامان و بابا  ثمین خانوم،اینروزا با جمله های قشنگ و شیرینت حسابی برامون دلبری میکنی.خیلی وقته که به جمله هات کلمه های زیادی اضافه میکنی.شاید با اون صدای ظریف و نازکت،خیلی از اطرافیان زیاد متوجه نشن اما من و بابا و حتی آجی ثنا و مامان جونها و باباجونها  و خاله هات که زیاد باهات حرف میزنن و صدات رو میشنون کامل متوجه میشن و برام قابل درک نیست ، دیگرانی که نسبت نزدیکتری باهات دارن،به جای اینکه ذوق کنن که یه بچه ی اینقدی  زود به حرف اومده و قاعدتا نمیتونه مثل یه بچه ی 3 یا 4 ساله به وضوح حرف بزنه،بعد از هر جمله ی شیرینی که میگی،ادا درمیارن و مسخره میکنن ! برای من و بابا و آجی هر حرفی که از لبهای...
30 آبان 1391

اولین نقاشیهای ثمین گلی

سلام به کوچولوهای دوست داشتنی ام.به لطف خدا از روز پنجشنبه حالم بهتر شده ولی گلوم همچنان درد میکنه.روز پنجشنبه سعادت پیدا کردیم که یه جشن و ختم انعام بریم.همسایه ی مامان جون بودن.ثمین خانوم هم مثل ما یه کتاب دعا دستش گرفت و شروع میکرد بلند بلند صلوات میفرستاد و یه جا بند نمیشد.ثنا هم آخر مجلس با دوستش نرگس اومدن خونه مامان جون و کلی خوش گذروندن.بعدش هم رفتیم شاهچراغ و برگشتیم خونه.بالاخره بعد از مدتها تونستیم کلی از کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم.از نصب تخت ثمین خانوم تا نصب دستگیره های کمدهای ثنا و گریس کاری لولاهای در که صدای جیر جیرش حسابی کلافمون میکرد تا نظافتهای آخر هفته و کلی کار دیگه...بگذریم. ثمین گلی مثل آبجی گلش عاشق نقاشیه و ا...
15 آبان 1391

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما! 19/7/91

سلام خوشگل خانومای من. دو شب پیش وقتی که کم کم داشتیم برای خوابیدن آماده میشدیم،ثمین کوچولو یه کلمه گفت که آخرش حرف "س" داشت.هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ،بس که ذوقشو کردم،بعد با اشتیاق بهش گفتم بگو بوس،با اون صدای ظریف و ناز خیلی قشنگ گفت:" بوس" و پشت سرش:"اتوبوس" و "ماست" یادمه ثنا هم که کوچیک بود موقع گفتن حرف "س" همینطور بود .کلمه هائی که آخرشون این حرف رو داشت،رو کامل تلفظ میکرد ولی "س" اول کلمه رو در ابتدا نمیتونست بگه و "ت" میگفت.یادمه عمو محسن کلی با ثنا کار میکرد .بهش میگفت بگو:اتوبوس میگفت بگو ماست میگفت:"ماس" میگفت بگو ثنا میگفت"تنا" دیشب کلاه عروسک ثنا رو آورده بود و گذاشت رو سرش و گفت:"مامان،اندازه نیس؟!" کفشهای نی نی خاله...
19 مهر 1391

مروارید دهم و شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما

 سلام سلام ،صدتا سلام                                                 من اومدم با دندونام  میخوام نشونتــــــــون بدم                                             ...
11 شهريور 1391

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما

سلام به جوجه های شیطون مامان و بابا(21 مرداد 91) ثمین گلی :سه شنبه ی هفته پیش که عمه نرگس بودن،همکارهای بابا رو دعوت کردیم.من تو اشپزخونه داشتم تدارک شام میدیدم،شما هم با عمه داخل اتاق بودین که یهوئی انگار صدای در شنیده باشی،بدو بدو اومدی تو سالن و داد زدی :"ردا   ردا ؟ " بعد از اونور اوپن با نگاه پرسشگرانه میپرسی:" مامائی،ردا اوومد؟ " وای که اون لحظه میخواستم قورتت بدم.وقتی دیدی که من کلی ذوق کردم هی تکرار میکردی.منم بهت میگفتم :نه بابا نیومده.بابا رفته؟ و تو خندیدی و گفتی : اداره ،قند و (چائی رو من میگم)و شمادر ادامه میگی :" بیاره ".نزدیکهای افطار،حواسم نبود یه سیب زمینی گذاشتم دهنم!یهو یادم افتاد که روزه ام،بدو رف...
22 مرداد 1391

دست نزن!!!

سلام خوشگلای مامانی.دیروز (8/5/91)که داشتین با آجی بازی میکردین،و من تو اشپزخونه بودم،نمیدونم چی رو آجی ازت گرفت که با عصبانیت داد میزدی" دَد نَدَن " و مرتب تکرار میکردی و ما کلی ذوق کردیم.شب هم که داشتیم فیلم نگاه میکردیم،شما رفته بودی و چسبیده بودی به تلویزیون و هر چی میگفتیم بیا کنار نمی اومدی تا اینکه آجی ثنا مجبور شد بیاد و دستت رو بگیره و بیارتت کنار که بازم با گریه بهش گفتی" دد ندن  " بعد اومدی پیش من و میگی " مامائی، آجی ، دد ندن !! یعنی مامان اجی بهم گفت بیا کنار و من گفتم دست نزن!    (ترجمه رو داشتین) هر وقت یه کار بد میکنی و یه کم دعوا بشی اونوقت شکایتمون رو میبری پیش اون یکی! ای بلا! راستی تا ب...
12 مرداد 1391

ثمین و واکسن 18 ماهگی

سلام.امروز صبح ساعت 10، بابائی اومد دنبالمون و رفتیم بهداشت .هوا خیلی گرم شده.کم پیش میاد که این ساعت از روز ما بیرون بریم.خدا یه توان به همه ی روزه دارها بده!بهداشت خلوت بود و خیلی زود کارها انجام شد.نسبت به 2 ماه پیش فقط 200 گرم اضافه کرده.از اون مریضی دم عید به بعد رشد زیادی نداشته و این خیلی نگرانم کرده.البته خانومه گفت که برای سنش وزنش بد نیست ولی نسبت به نمودارش یه کم رشدش کند پیش میره.نتیجه ی ازمایشی که 2 ماه پیش ازش گرفتن اومده بود و همه چی خوب بود فقط یه کم کم خونی پیدا کرده که باید جوابش رو پیش یه متخصص ببرم.ولی نتیجه ی اون یکی ازمایشش که فرستادن تهران ،هنوز نیومده.خلاصه با کلی گریه و زاری واکسنهاشو زد و به محض اینکه رفتن...
5 مرداد 1391